گاهی مسئله این نیست که نمیدانیم رابطهمان به ما آسیب میزند؛ مسئله این است که بخشی از وجودمان هنوز امیدوار است اگر بیشتر صبر کنیم، بیشتر دوست بداریم و بیشتر فداکاری کنیم، بالاخره همهچیز درست میشود.
ساعت دو نیمهشب است.
سارا روی تخت نشسته و به آخرین جمله همسرش فکر میکند:
«تو بدون من هیچکاری از دستت برنمیاد.»
چند دقیقه قبل دعوایشان شده بود. دوباره تحقیرش کرده بود، دوباره همهچیز را تقصیر او انداخته بود و سارا با خودش گفته بود:
دیگه نمیتونم ادامه بدم.
اما چند ساعت بعد، وقتی همسرش آرامتر شد و با مهربانی کنارش نشست، سارا دوباره امیدوار شد:
«شاید فقط عصبانی بود… شاید اگر من هم کمی بهتر رفتار کنم، دوباره همان آدم مهربان سابق شود.»
و اینجا یک سؤال مهم شکل میگیرد:
اگر میدانیم یک رابطه به ما آسیب میزند، چرا باز هم در آن میمانیم؟
آیا ضعیفیم؟ عزتنفس نداریم؟ یا دلیل عمیقتری وجود دارد؟
چرا بعضی آدمها در رابطههای آسیبزا میمانند؟
وقتی از بیرون به یک رابطه ناسالم نگاه میکنیم، همهچیز ساده به نظر میرسد:
اگر تحقیرت میکنه، ترکش کن.
اما کسی که داخل رابطه است، فقط با رفتار شریک عاطفیاش درگیر نیست؛ با ترس، وابستگی، امید، احساس گناه و باورهایی که سالها در ذهنش ساخته شدهاند هم دستوپنجه نرم میکند.
اینجاست که مفهوم مهمی به نام طرحوارهها وارد ماجرا میشود.
طرحوارهها الگوهای عمیق ذهنی و عاطفی هستند که میتوانند از تجربههای کودکی شکل بگیرند و بعدها روی انتخابها و روابط ما اثر بگذارند.
مثلاً کودکی را تصور کنید که، فقط زمانی مورد توجه قرار میگیرد که موفق باشد. ممکن است در بزرگسالی باور کند:
برای دوستداشتنی بودن باید همیشه خوب و بینقص باشم.
یا کودکی که بارها ترس از رها شدن را تجربه کرده، ممکن است در بزرگسالی بیش از اندازه از دست دادن رابطه بترسد.
حالا اگر چنین فردی وارد رابطهای شود که در آن تحقیر میشود، ممکن است به جای اینکه بگوید:
این رفتار قابل قبول نیست.
با خودش بگوید:
شاید من واقعاً کافی نیستم.
چرا تحقیر او را باور میکنیم؟
یکی از دلایل مهم، ترس از رهاشدگی است.
فردی که از تنهایی شدیداً میترسد، ممکن است حتی یک رابطه دردناک را از نبودن رابطه بهتر بداند.
گاهی هم مسئله خودتحقیری است؛ یعنی فرد در اعماق ذهنش باور دارد ارزش کافی ندارد.
در چنین شرایطی، وقتی شریک عاطفی میگوید:
تو خودخواهی.
هیچی بلد نیستی.
هیچکس غیر از من تو را نمیخواهد.
ممکن است به جای رد کردن این حرفها، از خودش بپرسد:
نکند راست میگوید؟
و اینجا اتفاق خطرناکی رخ میدهد:
اگر تحقیر بارها تکرار شود، صدای طرف مقابل ممکن است کمکم به صدای درونی خودمان تبدیل شود.
چرا بعد از بدرفتاری دوباره امیدوار میشویم؟
یکی از پیچیدهترین بخشهای این رابطه، چرخه آزار و آشتی است.
تصور کنید روزها با شما سرد و تحقیرآمیز رفتار شده و شما بالاخره تصمیم گرفتهاید فاصله بگیرید.
اما ناگهان او مهربان میشود.
عذرخواهی میکند.
شما را در آغوش میگیرد و میگوید:
من بدون تو نمیتونم.
برای چند روز همان آدمی میشود که همیشه آرزو داشتید باشد.
ذهن شما میگوید:
دیدی؟ هنوز دوستم دارد.
و همین لحظههای خوب میتوانند، امید شما را زنده نگه دارند.
اما باید یک تفاوت مهم را بشناسید:
یک عذرخواهی یا چند روز رفتار خوب، لزوماً به معنای تغییر یک الگوی رفتاری نیست.
تغییر واقعی زمانی معنا پیدا میکند که در طول زمان، مسئولیتپذیری، احترام و رفتار سالم به شکل پایدار دیده شود.
چطور بفهمیم چه چیزی ما را در این رابطه نگه داشته است؟
قبل از اینکه بپرسید:
چطور او را تغییر بدهم؟
از خودتان بپرسید:
چه چیزی در من باعث شده هنوز اینجا بمانم؟
این چهار سؤال را صادقانه جواب دهید:
- اگر مطمئن بودم هرگز تنها نمیمانم، باز هم این رابطه را انتخاب میکردم؟
- وقتی او مرا تحقیر میکند، آیا واقعاً حرفش را باور میکنم؟
- آیا بیشتر انرژی من صرف آرام کردن او و جلوگیری از دعوا میشود؟
- آیا عاشقِ آدمی هستم که امروز میبینم، یا منتظر برگشتن نسخه مهربان گذشته او هستم؟*
یک تمرین دیگر هم انجام دهید.
برای دو هفته، اتفاقهای مهم رابطه را ثبت کنید:
- چه اتفاقی افتاد؟
- بدنم چه واکنشی نشان داد؟
- بعد از آن درباره خودم چه فکری کردم؟
مثلاً:
- گفت تو همیشه همهچیز را خراب میکنی.
- قلبم تند زد و دستهایم لرزید.
- با خودم گفتم شاید واقعاً بیعرضهام.
بعد از دو هفته، نوشتههایتان را بخوانید؛ اما نه با چشم کسی که درگیر رابطه است.
با چشم یک دوست صمیمی بخوانید.
اگر همین اتفاقها برای دوستتان رخ میداد، به او چه میگفتید؟
سخن پایانی
شناختن ریشه رفتار یک فرد، به معنای توجیه رفتار او نیست.
ممکن است او خودش زخمهایی از گذشته داشته باشد؛ اما زخمهای او مسئولیت شما نیستند.
همینطور اگر فهمیدید ترس از تنهایی یا طرحوارههای قدیمی باعث شده در این رابطه بمانید، نباید خودتان را سرزنش کنید.
قرار نیست بگویید:
من چقدر ضعیف بودم.
قرار است بگویید:
حالا میفهمم چه چیزی من را نگه داشته است.
و این آگاهی، شروع تغییر است.
شاید مهمترین جملهای که باید از این مقاله با خودتان ببرید این باشد:
من مسئول درمان زخمهای او نیستم؛ من مسئول مراقبت از خودم هستم.
اگر رابطهای باعث شده دائماً خودتان را زیر سؤال ببرید، از واکنش طرف مقابل بترسید یا تمام زندگیتان حول مدیریت حال و هوای او بچرخد، فقط نپرسید:
چرا او اینطور رفتار میکند؟
سؤال مهمتر این است:
این رابطه دارد با من چه میکند؟
چون گاهی اولین قدم برای نجات، ترک کردن نیست.
اولین قدم، دوباره دیدنِ خودمان است.